محرمانه

بعله...

ما قرار بود هر ماه اپ کنیم ولی نشد دیگه...

دقیقا۶ ماه است تشریف نداریم. روزای عجیبی بود.دوست ندارم اسم کلمه ی بد رو بیارم ولی اتفاقات جالبی نیوفتاد... واین نیز بگذرد.

جالب اینجاست که هر وقت هم نیاز به هم صحبت داشتم هیچ کس نبود.

ولی احساسم بر این است که ۴-۵ سالی بزرگتر شدمنیشخند دوست دارم بنویسم ولی چون هیچ وقت نمیتونم اونطوری که میخوام بنویسم پس نمینویسم...

وقتی سال شروع شد کلی برنامه داشتم چون امسال ٨/٨/٨٨ رو داشتیم پس سال خاصی بود... و قرار بود اتفاقای خوب بیوفته ولی بزعکس شدنیشخند

خوب دکتر رجایی که از حالا به بعد میشه گفت رزیدنت رجایی هم برگشت...

شاید نوشتم... شایدم نه...

دل ادما از سنگه...سنگ دلشون هم ذوب شدنی نیست حتی در فشار وگرمای زیاد سخت تر میشه نه نرم تر...

 



نوشته شده در تاريخ یکشنبه ٢۳ اسفند ،۱۳۸۸ توسط dr.secret

1) از تو مینویسم!

مینویسم از تو و از سکوت بی انتهای چشمانت...از شوق دوباره تو را دیدن...از آلودگی های ذهن بی پروا ...و از شمیم صبح رسیدن.

 

مینویسم از تو و از اشک حلقه زده در مرز نوازش...از سرخی گونه های لاله و شقایق...و از طلسم عشوه گرانه ی نیاز و خواهش.

آری از تو مینویسم...از تو...

چقدر ثانیه ها بی رحمند وقتی که انتظار٬ طاقتم را به حراج میگذارد و آیینه ها چشمانم را به سخره میگیرند ...و دیوار تنها تکیه گاه تنهایی ام است و تاب تحملم را فقط شانه های پنجره ی غبار آلود اتاقم دارد.

اینجا حتی پروانه ها با اشک های حسرت این خواب بی پایان عجین شده اند... و دیگر حتی نیایش سجاده ها واژه ای تکراری٬در خلوت عاشقانه ی دل نیست. اینجا...اینجا همه جا بوی تو را میدهد.

مینویسم...

 از تو مینویسم...

باز هم از تو مینویسم...بدان و بدان تا نفس جاری ست از تو مینویسم.

2) کدو تنبل

انگار هرچه محصولی بیعار تر و مفتخور تر و مزورتر و ... باشد دمش کلفتتر میشود

3) روپوش سفید!!!

میدونی جریان روپوش سفید از کجا شروع میشه؟ ... از تقریبا اول دوم دبیرستان ... ازت می پرسن برای چی میخوای دکتر شی سخته هاااااا...! میگی نهههههههههههههه من میخوام در لباس سفید به مردم کمک کنم... جاست لباس سفید جاست!!! کنکور که قبول میشی میبینی ای دل غافل تا لباس سفید بر تن کنی 3 سال مونده که فعلا خر بزن تا ببینیم چی میشه...(یک کم انگیزت کم میشه) خلاصه علوم پایه کفتی رو که دادی خوشحاال که دیگه سفید پوش شدی رررررررففففتتتتتتتتت... بعد میبینی نه جانم هنوز باش در خدمتمون ... بالاخره به هر زحمتی شده لباس سفید رو میپوشی میری که خدمت کنی میبینی اوووووووه از تو جلو تر برای خدمت اینقده زیاده که خدا میدونه کسی فعلا به تو محل نمیده  باش در خدمت ....اخیییییییش دیگه واقعا لباس سفید رو پوشیدم ... بعد کمی دقت میکنی میبینی اووووووووووههههههههه یک عالمه ادم هستن که در روپوشه سفید دارن به جامعه خدمت میکنن میگی نه مثال ها رو نگاه کن.

سلمونی یا ارایش گر، معلم که میره سر کلاس واسه اینکه لباسش کثیف نشه( روپوش سفید دیگه)، کارگر تو کارخونه و خونه، طی کش بیمارستان و برو تا اخر...

حالا نظرت چیه؟

4) تولد

بله... بله ... بله... بالاخره تولد ما هم رسید و کسی هم نیست که برامون کادو بخره  دل خودتون هم بسوزه...

تولدم مبارکاااااااااااا باشه ... خیلی چاکریم دکتر سکرت جان...

 

 



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸۸ توسط dr.secret

گاهی انسان ها سالها با انسان های چند قدم اونورتر خودشون فاصله دارن!!!

کافیه با همون سرعتی که انسانها سعی می کنن بهت نزدیک شن ازشون دور شی!!! یا اصلا نه!!!صبر کنی تا یه قدمیت بیان بعد یه دفه اونقدر ازشون فاصله بگیری که اصلا حال نکنن دیگه بیان نزدیکت!!!

گاهی هم انسانهایی که کیلومتر ها با هم فاصله دارن لحظه به لحظه با همن!!!راستی اینجور آدما چقدر کمن!!!



نوشته شده در تاريخ چهارشنبه ٢٥ شهریور ،۱۳۸۸ توسط dr.secret

بالاخره دکتر وارد شد با نگاهی خسته ، ناراحت و جدی . دکتر در حالیکه قیافه ی نگرانی به خودش گرفته بود گرفته بود گفت : " متاسفم که باید حامل خبر بدی باشم . تنها امیدی که در حال حاضر برای عزیزتون باقی میمونه پیوند مغزه . این عمل کاملا" در مرحله آزمایش ، ریسکی و خطرناک است ولی در عین حال راه دیگه ای هم وجود نداره . بیمه ، کل هزینه ی عمل رو پرداخت میکنه ولی هزینه ی مغز رو خودتون باید پرداخت کنین . " اعضا خانواده در سکوت مطلق به گفته های دکتر گوش میکردند بعد از مدتی بالاخره یکیشون پرسید :" خوب قیمت یه مغز چنده ؟ "

 

دکتر بلافاصله جواب داد :" ۵۰۰۰دلار برای مغز یک مرد و ۲۰۰ دلار برای مغز یک زن !! "

موقعیت ناجوری بود آقایون داخل اتاق سعی میکردن نخندن و نگاهشون با خانم های داخل اتاق تلاقی نکنه ، بعضی هام با خودشون پوزخند میزدن

بالاخره یکی طاقت نیاورد و سوالی رو که پرسیدنش آرزوی همه بود از دهنش پرید که :" چرا مغز آقایون گرونتره ؟؟ "

دکتر با معصومیت بچه گانه ای برای حضار داخل اتاق توضیح داد که :" این قیمت استاندارد عمله ! باید یاد آوری کنم مغز خانم ها چون در دوران حیاتشون استفاده میشه ، خوب دست دومه و طبیعتا" ارزونتر !! "

                                       

باید منم یاد آوری کنم که قصد توهین به هیچ کسی رو ندارم . تنها برای سرگرمیه همین

لطفا" دلخور نشوید !

از سایت : black-dragon

دیروز داشتیم با دایی غیبت میکردیم سر ٢ تا دختر

 من: ن از اونایی هست که خیلی احساس فهمیدگی میکنه

 دایی: مثه ب

 من : خوب اون وافعا چیزی سرش میشه

دایی با خنده بر گشت گفت فرقی نمیکنه به هر حال زنا ٣٠ گرم مغزشون کمتره... بعدم فرار کرد ار ترسشخنده



نوشته شده در تاريخ دوشنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸۸ توسط dr.secret

هیچ لذتی مثل پاک کردن یک صفحه مطلب که دو ساعت طول کشیده تا بنویسیش در عرض کمتر از یک ثانیه وجود نداره......



نوشته شده در تاريخ شنبه ٢۱ شهریور ،۱۳۸۸ توسط dr.secret

«هر گونه تشابه شخصیت این داستان با اشخاص حقیقی و حقوقی کاملا تصادفی بوده و هر گونه برداشت سوء پیگرد قانونی دارد»

به نام خدای زیبایی ها

که نماز را واجب کرد تا دل مومن ها رو شاد کنه و اونا با نگاه کردن نماز همدیگه ...

یه جوادی اینو بهم گفت منم بهش گفتم آخه  عزیز جون تو که منم جولوت وایسم از خنده نماز و همه چیت باطل میشه...

بعدش گفت من وقتی بچه بودم زنبور که منو نیش میزد گریه میکردم که بیان جولوم شکلک دریارن تا من بخندم

اما الان که اینهمه سرخ شدم چرا کسی...

 منم گفتم اگه وقتی بچه بودی به جای شکلک یکی میزدن زیر گوشت لوس بار نمیومدی که حالا بخاطر یه انتقاد سازنده  بگی عوضی یا ...

به غرورش که برخورد شروع کرد از خودش تعریف کردن ، از افتخاراتش گفت:

گفت تو یه مسابقه شرکت کرده که با پای بودن کفش باید رو زمین داغ بدوند تا خونی بشه بعدش باید زمینو تا جایی که میتونن  حفاری کنن فقط با دست خالی ، به برنده هم یه لنگ کفش جایزه میدادن که اون برنده شده...

منم تحسین کردم اینهمه روحیه ی ورزشکاری و شجاعتشو...

بعدش گفت اینو چی میگی؟

من وقتی تو یه شب بارونی آهنگ مورد علاقمو گوش میدم بجای آهنگ  صدای هق هق یه بچرو از زیره بالشت خیسش میشنوم

یا حتی میشنوم که یه خونه ای  تلفنشون زنگ زد و...

یا مثلآ یکی داره با یه  ژیلت خودکشی میکنه و از منم کمک میخواد...

وقتی هم که آهنگم تموم میشه همه اینا رو دیدم وفقط یه یادگاری ازشون دارم...

میدونی من بهش چی گفتم ؟

گفتم ، گفتم ...

گفتم  خوب عژیژم  چرا وقتی میخوای آهنگ گوش کنی از این قرصا مصرف میکنی

قرصایی که باعث توهم میشن  ،  یه توهم فانتزی

و تو داری کل زندگیتو تو توهم میگذرونی  و  فکر میکنی چون بقیه جوادا هم تو توهمن تو هم باید...

ولی اون اصرار داشت که باید تو همین توهمات بود که این دنیای زشت و ندید ، دنیایی که یه عده آدم با چشم های بودن مژه توش زندگی میکنن...

حتی تعریف میکرد که یه آقایی بهش وعده ی یه روزی  رو داده که بهش میگن روز موعود

روزی که همه جوادا دوره هم جم میشنو ...

نمیدونم اون از آینده چی میخواد یا دنبال چی میگرده...؟؟؟

تو جیبش دست کردو یه تعداد عکس در اورد که میگف نگا کن تو این عکسا تو جوون تر بودی اما الان  عکسات ...

منم گفتم خوب میدی روتوش کنن درست میشه تو واقعا مشکلت همین بود؟

اینجا که دید دیگه داره کم میاره به آخرین حربش متوصل شد ...

سرش رو بالا آورد و با اعتماد به نفس گفت:

«هرآنکه درحوالی این فرسوده جزایر شعر و مستی پا بگذارد را نسیبی جز تازیانه هایی با غل و زنجیر نیست!»

امیدوارم منظورمو از این پست فهمیده باشید... تو این شبا واسه ی ما هم دعا کنید.



نوشته شده در تاريخ پنجشنبه ۱٩ شهریور ،۱۳۸۸ توسط dr.secret

به اسم رفیع خالق

سلام...لبخند

دوباره شروع.برای دومین بار. وبلاگ هم انگار شده برای من مثل لباسی که هر چند وقت یک بار عوض میکنمو یکی دیگه می پوشم. حالا برای این یکی ارزو میکنم مدت زیادی نگه دارمش.

فعلا که ایده برای نوشتن زیاده ولی همه چیز بسته به اینه که چقدر وقت و حوصله باشه تا این ایده ها پیاده بشه...

اینجا برای من مکانی محرمانس... برای دل خودمه . دوست دارم اروم و سنگین باشه... وبلاگ پر تردد هم تجربه کردم اما حالا میخوام مکانی داشته باشم پر از ارامش... با کسایی که بهشون اعتقاد دارم رفتو امد کنم... شایدم نظرم عوض شد....

تا خدا چه خواهد...لبخند

 

 



نوشته شده در تاريخ سه‌شنبه ۱٧ شهریور ،۱۳۸۸ توسط dr.secret
درباره وبلاگ

اینجا هر یک ماه یک بار اپ میشه... باید خیلی با معرفت باشید که بعده یک ماه باز بیاید و اینجا سر بزنید:دیییییی... طبعا همان یک ماه یک بار به دوستای عزیزم سر خواهم زد
bahar 20